مؤلف مجهول
121
تاريخ آل سلجوق در آناطولى ( فارسي )
باختن آغاز كرد . حرمت مسلمانان را نگاه داشت اين همه از سبب خواجه ناصر الدين بوذ . پسر كوچكين قرامان با تحفهء بسيار آمذ كيغاتو او را نوازش عظيم كرد باز فرستاد . روز يكشنبه بيست [ و ] هشتم ذى الحجه خواجه ناصر الدين با جماعت مسلمانان در سراى دولتخانه نشسته بود . كيغاتو از گوشهء بسراى خواجه درآمذ . بر سر پا ايستاذ [ و ] گفت تا اكنون تو كه ناصر الدينى مستوفى بوذى بعد از اين نايب منى . چنان بايد كه گرگ و ميش بهم آب خورند . برأى و تدبير ولايت آباذان كنى كسى بر كسى ظلم نكند . بعد ازين اميران بسلام تو آيند . روز دوشنبه بيست [ و ] هشتم ذى الحجه عزم آقشهر كرد . سلطان مسعود با هم برد . خواجه ناصر الدين را در قونيه گذاشت . چون بآقشهر آمذ سلطآن را بسوى سوآحل فرستآد در محرم سنهء تسعين و ستمايه . « 1 » ازينجانب خوآجه ناصر الدين در قونيه بعدل و داذ مشغول شد . از اميران خود دو كس گذاشته بوذ كه اگر كسى از سخن خواجه گذشته به كسى ظلم كند ايشان زجر كنند و سياست كنند [ گ 38 ب ] تا خلق به كلى آسودند . در بند آن بوذ كه از كافر و مسلمان كسى از وى رنجيده نشود . با صلحا و فقها شب و روز صحبت كردى و نيك سيرتى او آن بوذ اگر همه شهر با او سخن ميگفتند هيچ ملول نمىشد ، گوش مىنهاذ و فهم مىكرد . بخوشى جوآب ميدآذ . تا بنياد قيصريه بوذ آنچنان آدمى پيدا نشده بوذ . صاحب قزوينى ميخواست كه شهر را و باغها را و منبع آبها و املاك و اسامى حرفتها را نبشتن . خلايق از وى در ترس بوذ [ ند ] . حق تعالى صاحب قزوينى را چنان برداشت كه هيچگونه زيانش بمردم نرسيذ . و صاحب قزوينى را نايبى بود تبريزى شمس الدين مىگفتند . چون بآقسرا رفت در حمام درد شكم گرفت . بجهنّم پيوست . قزوينى را در تبريز همچو خوكان كشتند . فى النار فى السقر . چون كيغاتو باز بقونيه آمذ فرموذ كه املاك و تمامت شهر را بنويسند ، مردمان شاذ
--> ( 1 ) . 690 .